بله امروز هم مثل همیشه ساعت 8 صبح پاشدم 

چرااااااااااااااااااااااااااااااا

بگیر بخواب لامصب

مشکل از یک جای دیگس 

هعی

نشستم و رمانم رو نوشتم ، تا 5 پارت یا 6 پارت فک کنم نوشتم

از دیروز شروع کردم

بعد نشستم فیلم سوار در بهار جوانی رو دیدم ، بعدش هم 25 و 21 رو دیدم ، 

البته همرو از قبل دیده بودم . نشستم میوه خوردم ، خلاصه همه ی این کارا

رو با لپتاب انجام میدم

میگم زندگیم گیه چون تبلتم رو مامانم گرفته 

و میگه بشین به کارای دیگه بپرداز تو این تعطیلات

چه زندگی گندیه بعد رفتم رمان پسر داییم نردبونه پارت 184 رو خوندم

هر روز  یک پارت رو میزاره ، عرررررررررررررررررررر

می خوام ببینم بقیش چی میشه

رمانش قشنگه حتما بخونین 

الان هم ساعت 20 دقیقه به 7 عه و من خوابم میاد 

تلوزیون هم روشنه با اینکه کسی نگاه نمیکنه و رو مخمههههههههههههههههههههه

الان اعصاب ندارممممممممممممم

کلا زندگیم به گی بنده

عینکم هم شکوندم ، ماشالله به من 

دستش شکست ، عرررررررررررررر

الان به مامانم چی بگم؟

بابام میدونه چون بابام کاری نمیکنه یا نمیزنه منو بهش اول گفتم و گفت میریم

باهم درستش میکنیم ، و من الان به حرف بابام استرس ندارم

وگرنه الان خودش بیاد خونه کتکم میزنه

امید دارم مامانم نفهمه

فعلا خداحافظ 

برام دعا کنید پاره نشم سر عینکم 

باییییییییییییییییییییییییی