زندگی من به روایت واقعیت 1
9 تیر · · خواندن 1 دقیقه
بله امروز هم مثل همیشه ساعت 8 صبح پاشدم
چرااااااااااااااااااااااااااااااا
بگیر بخواب لامصب
مشکل از یک جای دیگس
هعی
نشستم و رمانم رو نوشتم ، تا 5 پارت یا 6 پارت فک کنم نوشتم
از دیروز شروع کردم
بعد نشستم فیلم سوار در بهار جوانی رو دیدم ، بعدش هم 25 و 21 رو دیدم ،
البته همرو از قبل دیده بودم . نشستم میوه خوردم ، خلاصه همه ی این کارا
رو با لپتاب انجام میدم
میگم زندگیم گیه چون تبلتم رو مامانم گرفته
و میگه بشین به کارای دیگه بپرداز تو این تعطیلات
چه زندگی گندیه بعد رفتم رمان پسر داییم نردبونه پارت 184 رو خوندم
هر روز یک پارت رو میزاره ، عرررررررررررررررررررر
می خوام ببینم بقیش چی میشه
رمانش قشنگه حتما بخونین
الان هم ساعت 20 دقیقه به 7 عه و من خوابم میاد
تلوزیون هم روشنه با اینکه کسی نگاه نمیکنه و رو مخمههههههههههههههههههههه
الان اعصاب ندارممممممممممممم
کلا زندگیم به گی بنده
عینکم هم شکوندم ، ماشالله به من
دستش شکست ، عرررررررررررررر
الان به مامانم چی بگم؟
بابام میدونه چون بابام کاری نمیکنه یا نمیزنه منو بهش اول گفتم و گفت میریم
باهم درستش میکنیم ، و من الان به حرف بابام استرس ندارم
وگرنه الان خودش بیاد خونه کتکم میزنه
امید دارم مامانم نفهمه
فعلا خداحافظ
برام دعا کنید پاره نشم سر عینکم
باییییییییییییییییییییییییی